فهرست مطالب
آمار بازدیدکنندگان

مقدمه درس معاد

بسم الله الرحمن الرحيم
*******************

سلام
توي اين مدت که نبودم تا جايي که کمابيش متوجه شديد درگير مراسمات عزاداري بودم.
تصميم گرفتم ايندفعه درس معاد را که در کلاس درس نماز تدريس ميشه را مورد بررسي قرار دهيم.
منتهي…
اين يادداشت باشه مقدمه.
يا يه جوري دلنوشته دل نيلي من…
يا خاطره…
يا…
چه مي دونم هر چي که شما بخواين اسمش رو بزاريد.
اما براي آغاز درس معاد بد نيست.

عاقبت به خيري و عاقبت به شري رو تا حالا خيلي شنيديم و بر اين باوريم که اگر کسي خوب و راحت جون داد او عاقب به خير شده. اما اگر با سختي و بدبختي جون داد عاقبت به شره.
در صورتي که در خيلي از موارد واقعيت غير از اينه. اگر عمري باقي بود در بررسي درس معاد به اين نکته هم اشاره مي کنيم.
منتهي…
چيزي که من مي خوام بگم…
چون که از وطن دورم تا حال نتونسته بودم چند روز اولي که عزيزي از طايفه از دست ميره به مراسمات برسم.
دو سال پيش هم که عزيز ترين داييم به فيض عظيم شهادت نائل اومد تا هفت روز نتونستم خودم رو برسونم.
اما براي اولين بار ايندفعه تونستم توي مراسمات مادربزرگم شرکت کنم. هر چند روز اولش رو نرسيدم.
هيچ مراسمي رو مثل اين مراسم تا حالا نديده بودم.
هيچ مراسمي هم مثل اين مراسم نه تنها براي من بلکه براي ديگر افراد طايفه نقش متذکر رو نداشت.
خيلي عجيب بود و واقعا از وصف لحظه به لحظه اش نا توانم.
مراسمي که که لحظه به لحظش ادم رو به خودش مياورد که فردا نوبت توست.
لحظه به لحظش ادم رو به خودش مياورد که با اين اعمالش و روز حساب چه خواهد کرد.
با اينکه علاقه وافري به اين بزرگوار وجود داشت از اون داد و فريادهايي که چند روز از خونه عزيز از دست داده بلنده خبري نبود.
صبح تشييع جنازه بود. همه از مراسم برگشتند و هر کدوم يه جوري زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي نشسته بودند.
از دست دادن چنين عزيزي واقعا سخت بود و جاي خاليش خيلي به چشم ميومد.
بعد الظهر شد…
همه به خاطر سرما توي اتاق جمع شدند…
فضاي مرگباري حاکم شده بود و هيچ کس هيچ انگيزه اي براي هيچ کاري نداشت حتي براي برگزاري مراسم.
که ناگهان مادرم لب به سخن گشودند و همه سرا پا گوش که خواهر بزرگ چي مي خواد بگه…
و مادر شروع کردند…
از روز قبلش که مادربزرگ روح از بدنش جدا شده بود را قدم به قدم با سياحت غرب و سرگذشت ارواح در عالم برزخ مطابقت مي دادند و به نحوي مسئله معاد و به حق بودنش را ياداوري مي کردند.
من بعد همه گريه مي کردند اما نه گريه فراق…
به همه ياداوري شد که اين مرگ و اين رفتن و فقدان زنگ خطري هست براي من و تو
عزراييل داره اينجوري به ما ميگه:
امروز سرکوچه اي جونش رو گرفتم.
يکي يکي خونه دارم پيش ميام و بالاخره نوبت تو هم مي رسه.
پس دنبال حساب کتابت باش.
کارات رو جفت و جور کن که دارم ميام.
کار نکرده اي را جا نذاشته باشي که وقتي اومدم سراغت نگي يک ساعت ديگه وقت مي خوام که از اين خبرا نيست.
پس من دارم بهت مي گم دارم ميام. اما اگه تو نمي فهمي و نمي خواي بفهمي اون ديگه تقصر من نيست.
خلاصه مادر گفتند و گفتند و گفتند…
آه و گريه هاي فراق کمتر شده بود…
هر کسي تو لاک خودش بود و قيافه ها حاکي از اين بود که همه دارند وضعيت هاي خودشون رو بررسي مي کنند.
صداي دلنشين اذان بلند شد و طبق برنامه هميشگي همه وضو گرفتند و راهي مسجد شدند.بعد نماز هم هيچکس توي خونه بند نشد 30 نفر دختر و پسر و نوه و نبيره راه افتاديم رفتيم سر مزار مادربزرگ.
شب اول قبر بود و هر کسي تا جايي که در توانش بود سعي مي کرد با دعا و نماز و قران گوشه اي از محبت مادربزرگ رو جبران کنه.
تا پاسي از شب همه مشغول بوديم. عجب فضايي بود. تا حالا شب تو قبرستون نبودم.
وااااااااااااااااااي! با تنهايي قبر و دست خاليم مي خوام چيکار کنم؟؟!!!
اگه اهل بيت ص رو نداشتيم به چه اميدي زندگي مي کرديم و روي زمين قدم مي گذاشتيم؟
اما…
به سمت قطعه شهدا که همون نزديکي بود نگاه مي کردم احساس ارامش عجيبي بهم دست مي داد و خدا رو به همون عزيزانش قسم مي دادم:

اللهم الرزقنا توفيق الشهاده به حق زهراي شهيده.

………..
………..
………..
………..
و چه زيباست زماني که به جاي اينکه چهار تا ادم متول سر يه سفره رنگين بنشينن و بعد يه خدا بيامرز بگند همون خدا بيامرزي رو با خوردن يه دونه خرما بگند و اون سفره ها بره تو خونه هايي که صورتشون با سيلي سرخه انداخته بشه.
چه زيباست زمانيکه به جاي اينکه فلان مجلس و مسجد با فلان خرج گزاف و دسته گلهاي انچناني بگيرند و بعد بگند مجالس و مخارج بايد در شانمون باشه اون مخارج صرف بازسازي يه مسجد در يه جاي دورافتاده بشه.
چه زيباست…
زيباييها زيادند منتهي من و امثال من همه اون زيباييها رو فداي حرف مردم و ظواهر مي کنيم.
اما تو مراسم مادر بزرگم خيلي زيباييها رو ديدم و چقدر زيبا بود.
….

و به برکت صلوات بر محمد و آل محمد
التماس دعا
يا علي

یک نظر بگذارید